حاج ملا هادي السبزواري

469

شرح مثنوى

( ( 3406 ) ) پس جزاى آن كه ديد او را معين * ماند يوسف حبس در بضع سنين ن 1208 20 - ك 402 21 بضع سنين : اشارت است به كريمهء * ( « وَقالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّه ناجٍ مِنْهُمَا اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساه اَلشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِي اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ » 12 : 42 . ( 1 ) يعنى گفت يوسف - عليه السلام - به يكى از دو نفر زندانى كه گمان داشت نجات او را ، پس از تعبير خواب او ، كه ياد كن مرا و ذكر كن حال مرا در نزد عزيز . پس شيطان از ياد او برد ، و ماند در زندان . ( ( 3415 ) ) آن چنانش انس و مستى داد حق * كه نه زندان ماند پيشش نه غسق ن 1209 7 - ك 402 25 غسق : تاريكى . ( ( 3416 ) ) نيست زندانى وحشتر از رحم * ناخوش و تاريك و پر خون و وخم ن 1209 8 - ك 402 26 وخم : ناگوار چون تَخَمه . ( ( 3420 ) ) راه لذّت از درون دان نه از برون * ابلهى دان جستن قصر و حصون ن 1209 12 - ك 402 28 حصون : جمع حصن ، به معنى قلعه . ( ( 3428 ) ) هم ز لطف و جوش جان با ثمن * پرده اى بر روى جان شد شخص تن ن 1209 20 - ك 402 31 ثمن : بها و قيمت . ( ( 3431 ) ) آفتابا با چو تو قبله و اميم * شب پرستى و خفاشى مىكنيم ن 1210 1 - ك 402 33 اميم : امالهء امام . ( ( 3432 ) ) سوى خود كن اين خفاشان را مطار * زين خفاشيشان بخر اى مستجار ن 1210 2 - ك 402 34 مطار : محل پريدن . مستجار : پناه .

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء يوسف ، آيهء 42 . .